ماه شبهای من
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری
زود میگذره که تازه میفهمیم زندگی فقط دو روز بوده تو همین دو روز لحظه هایی رو ازدست میدیم که هیچ وقت دیگه فرصت تکرار ندارن. و ما زمانی ارزوی تکرارشونو داریم که فهمیده باشیم بزرگ شدیم. اما بازم دیر نیس هر روز که افتاب چشماتو باز میکنه میخواد بگه امروز روز جدید رسیده مراقب لحظه هات باش.میخواد بگه هرچی تا الان از دست دادی رو ول کن تعداد نفس هایی که مونده دریاب ارزش زندگی بیشتر از حسرت خوردن گذشتس. ارزومند نفس های با ارزش شما.......کیمیا خدا... نزدیکتر باشم. اداره انگشتنگاری قرار دهید. من به آن مشکوکم! اینجانب اکیدا ممنوع است. که زگهواره تا گور دانش بجست. در چمنزار خاکم کنید! قبلا پوزش می طلبم... سلام به همه دوستای عزیزم من هیچ وقت تو وبلاگم از خودم خاطره ای نمی نویسم ولی امروز می خوام خاطره ای واستون بنویسم که می دونم هیچ وقت از البوم خاطرات مغزم پاک نمیشه. این خاطره مربوط میشه به منو دختر داییم ریحانه. ما دو تا با تفاوت سنی هشت ماه از هم دیگه بهترین کس هم هستیم ریحانه از من بزرگتره.قشنگترین لحظه هام با ریحانه بود تا زمانی که اون خواست ازدواج کنه و بره سوئد. این خاطره مربوط به روز عقدش میشه دیشب خیلی دلم گرفته بود زنگ زدم بهش بغض اومد تو گلوم وقتی دیدم داره میاد تو صدام زود خدافظی کردم واسه همین امروز یه دفعه تصمیم گرفتم واسه شما هم تعریف کنم : چه زود بچگی تموم شد. چه زود زمان داره همه چیزو ازمون میگیره و یادش رو واسمون جا می ذاره... یاد خیلی چیزا...اینا همه سوغات زمان واسه منه.من حالا دیگه معنی دلتنگی رو خوب می دونم و خوب می دونم چه جوری باید باهاش کنار بیام. من از شب قبل رفتم خونه داییم این.حال خوبی نداشتم واسه یه سری مشکلاتی که واسم پیش اومده بود. دلم می خواست پیش ریحانه بشینم تا واسم از احساس جدیدش بگه. تا نگاش می کردم اشک تو چشمام جمع میشد باورش سخت بود که دوست دوران بچگیم داره به این زودی از عالم قشنگ دخترونمون خدافظی می کنه و میره.رفتنش منو نگران می کرد که نکنه باز من تنها بشم... ریحانه استرس داشت از چند شب قبل رفته بودیم دنبال لباس واسه عقدش و تهیه وسایل. من از همون موقع دلم واسه ریحانه تنگ شد... تا اینکه رسید به شبی که اخرین لحظات از دوران مجردیش بود... و چه شبی بود... اخرین شب از بودن من در کنار دختر داییم که هنوز تو عالم دختری بودیم و خدا می دونه که اون شب چقدر گریه کردم و کسی نفهمید...حتی ریحانه... صبح ساعت 6:30 از خواب بیدار شدیم روز عید نیمه شعبان بود.من با دلی گرفته و ریحانه با دلی شاد و حس یه تجربه جدید. خانواده داماد اومدن و همه رفتیم محضر. ریحانه با یه شال و چادر سفید مثل فرشته ها شده بود شده بود مثل همون موقع ها که تابستون زیر افتاب تو حیاط فرش پهن می کردیم و خاله بازی می کردیم... عاقد شروع کرد:النکاح و سنتی...بغض اومد تو گلوم -دوشیزه خانوم... بغض اومد تو چشمام -ایا وکیلم... بغض نشست رو شونه هام -شما را با مهریه.... یه دفعه ریحانه با همون صورت که زیر چادر خاله بازیامون می دیدم اومد جلو چشمام.همه خاطره هامون مثل فیلم از جلو چشمام رد میشد -به عقد دائمی اقای... یاد مشق نوشتن هامون...یاد اینکه با هم نماز می خوندیم جشن عبادت من...جشن عبادت تو... پچ پچ کردن های وقت خواب زیر پتو...و اخم مامانت! یاد اینکه ظهرها از دست مامانت فرار می کردیم تا نخوابیم و بازی کنیم... یاد روزه گرفتن هامون.یاد زمانی که سرمو می ذاشتم رو شونت و گریه می کردم.یاد دلداری دادن های تو...یاد اروم نگرفتن های من... نه دیگه این دفعه عاقد چیزی نگفت.این بار فقط تو بودی که گفتی با اجازه بزرگترها.....بله... و بغض از رو شونه هام اومد تو دلم .دلم لرزید دلم گرفت گریه کردم و دست زدم و خندیدم... ریحانه جان همه لحظه های بچگیمون جاشون دادند به یک لبخند جاودانه. من این عید جای خالیتو خیلی احساس می کنم ولی همین که بدونم تو شادی واسه من کافیه. امیدوارم با علی اقا به همه ارزوهاتون برسید. ارزومند لحظه لحظه لبخند شما کیمیا من از جنس زمینـــم خوب میدانم که گـــل در عقد زنبــور است ولی سودای بلبـــل دارد و بال و پر پروانه را هم دوســـت میدارد نیا بـــاران پشیـــمان میشوی از آمدن زمین جای قشنگی نیســـت !!! در ناودانها گیـــر خواهی کرد ، من از جنس زمیـــنم خوب میدانم که این جا جمعه بازار است . که دیدم عشــق را در بسته های زرد و کوچـــک نسیه می دادند در این جا قــــــدر مردم را به جو اندازه میگیرند. در اینــــجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند . نیا بـــــاران ... زمین ناپاک و مردمانش بس ناپاکتــــر گلایه از آسمان دارند ... نیا بـــــاران ... همان دستـــان نامردی که رو به آســـمان بهر دعا دارند ... همــــان بودند که خنجر بر پشت و سر عشق کوبیدند ... نبار بر این زمیــــن و مردمـــانش که تو پاکــــی و آلوده می گــــردی .... نیا بـــــــاران ... من عاشق این زمستانم. من هنوز هم همانم بدون هیچ تغییر...از این حرف ها بگذریم... ان قدر زمستان در مغز استخوانم نفوذ کرده که دستان منجمدم مرا یارای نوشتن نیست.بگذریم..... مهم این است که گرمای زندگی مرا هر روز عاشق می کند و چه می کند...بگذریم... گاهی ارزو می کنم کاش می توانستم زمستان دیگرم را ببینم من خیلی کم تحملم گاهی اوقات واقعا ماندن در این بعد زمان ها برایم عذاب اور است.بگذریم.... از اینده ام همین می دانم که بعد از زمستانم بهار در راه است و چه می کند این بهار با من...بگذریم... از همه جیز گذشتیم. واگر از این هم بگذریم به او می رسیم... از او می خواهم گذشتن را به من بیاموزد.... تنهایم نگذارد من در حال عبورم... شب چیست؟ یلدا کیست؟ یلداها در پس هم می ایند و من که به وضوح سرمای زمستان را احساس می کنم زمستانم از راه می رسد... باید ببارد باید ببارد این اسمان زمستانی.خشکسالی قلب ها را به تمسخر گرفته است. باید ببارد این چشم ها بر اسمان کویر زده دل! شاید اگر بارید چشمی لبخند زند . یا بر گونه ای گلی بروید. زمستانم رسید و من هنوز در اضطراب پاییزم... پاییزم گذشت و من هنوز در این فکرم که تابستانم را در کجا جا گذاشتم؟ زندگی همین است. یلداهایم می گذرد اما نمی دانم من سال هایم را گم کرده ام یا جا مانده اند... شاید زمانی که دلی جا بماند سالمان هم جا می ماند و این گونه است که ان سال می شود سال یلدا! یلدا همین است. زمستان درون من جاری شو من مدت هاست که انتظارت را کشیده ام. کیمیا زمستان مسیحای جوانمرد.ای من ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناجوانمردانه سرد است ای دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای. اخوان ثالث شب بیدار شب سرشار است زیبا تر شبی برای مردن اسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من می دهد شب تار است شب بیمار است از غریو دریای وحشت زده بیدار است شب از سایه ها سرشار است زیباتر شبی برای دوست داشتن با چشمان تو مرا به الماس ستارگان نیازی نیست! به اسمان بگو... "احمد شاملو" + سردمه.از درون سردمه.هنوز زمستون شروع نشده ولی سرمای زمستون درون من بیداد می کنه. دست های من در نقطه زیر صفر درجه هستند دریغ از دستی گرم... خنده های پژمرده روی لب های من ماسیده اند دریغ از لبخندی گرم.... و اشک در چشمانم یخ بسته است. چشمانم درست مثل اینه شده اند و دریغ از نگاهی گرم.... من به گرما نیاز دارم. من از گرمای بخاری وحشت دارم. زمستان درون من بیداد می کند من به گرما نیاز دارم..... کیمیا این دفعه یکی از داستان های کوتاه خودمو گذاشتم این داستان رو دو سال پیش نوشته بودم ولی امشب پیداش کردم حتما بخونیدش و نظرتون هم بگید؟ منتظر نظرات قشنگتون هستم؟ سپهر یعنی اسمان... هر شب که چشمانم را روی هم می گذارم گذشته هایمان خواب را از چشمانم می رباید.ماه من! یک خانه قدیمی در ته یک کوچه باغ با صفا با دیوارهایی که از پیچک و عشقه پرشده بودند و حیاطی که درختان گردوی ان عطری خاص به حیاط بخشیده بودند و باغچه هایی پر از گل بنفشه و محمدی ان نمونه کوچکی از بهشت را نمایان می ساختند خانه مادربزرگ من بود و هر پنجشنبه من به این بهشت کوچک می امدم. تو را در همان کوچه باغ دیدم. پنجشنبه بود.و طبق عادت به دیدن مادربزرگم می امدم.با کمی تردید و مکث به طرفم امدی.صدایم کردی.نگاهمان در هم گره خورد. هول شده بودی گفتی تا به حال اینجا نیامده ای از من ادرس سوال کردی.نمی دانم چرا من هم هول شده بودم؟ با این که ادرس را می دانستم اما بی هوا گفتم نمی دانم... کمی مکث کردی و نگاهی پر از جاذبه... من سرم را به زیر انداختم و رفتم. اما زیر چشمی نگاهت می کردم.برگشتی و اسمم را پرسیدی؟ نتوانستم سوالت را بی جواب بگذارم! برگشتم و ارام زیر لب گفتم رها...ناگهان به خودم امدم حسی عجیب داشتم!تند تند به راهم ادامه دادم تو فریاد زدی من هم سپهر هستم. در دل ریز خندیدم.چه زیبا یعنی اسمان! هر شب چشمانم را که روی هم می گذارم گذشته هایمان خواب را از چشمانم می ربایند.ماه من! مادر بزرگم تعجب کرده بود!می گفت دختر از کی تا حالا این قدر با معرفت شده ای؟!زود به زود به من سر میزنی؟ من در همان حال عجیبم به حرف های مادربزرگ ریز خندیدم و گفتم سپهر یعنی اسمان.چه زیباست... تو می گفتی چشمانت برق خاصی دارد! ومن از خجالت سرم را به زیر می انداختم و تو از حرفت پشیمان می شدی. می گفتی هر وقت خجالت می کشی و سرخ می شوی از همیشه ات زیبا تر می شوی. زمستان از راه رسیده بود.بد جور بهت عادت کرده بودم و همه چیزت را دوست داشتم.یا بهتر است بگویم همه حرف هایت به دلم می نشست. برایت شال گردن یاسی بافتم.ان روز که ان را به عنوان هدیه بهت دادم مثل بچه ها ذوق کرده بودی و بالا و پایین می پریدی! گفتی تا به حال متوجه زیبایی رنگ یاسی نشده بودم. می گفتی تابستان ها هم می خواهم شال گردن بپوشم! اخه رهایم برایم بافته است... من می گفتم ارزش اسمان من بیشتر از اینهاست. تو هم در عوض برایم یک کتاب طالع بینی خریده بودی با شوق می گفتی رها نگاه کن؟ انگار خدا ستاره های ما دو تا رو از قبل جور کرده بوده!رها نگاه کن؟ توی همه چیز با هم تفاهم داریم! به ظاهر خندیدم اما در دلم غوغایی بود. ترس از اینکه اگر دنیای من بدون اسمان باشد من چه کنم؟ سپهر جان کاش حال مرا می فهمیدی... وقتی غیرتی می شدی قیافه ات خنده دار تر از همیشه می شد! غیرتت برای من شیرین بود... بارها گفته بودم سپهر اگر به هم نرسیدیم؟خودت را به بی خیالی می زدی و سوت میزدی!می دانستی حرص می خورم! بعد قاه قاه میخندیدی... هرشب که چشمانم را روی هم می گذارم گذشته هایمان خواب را از چشمانم می ربایند.ماه من! بالاخره به خواستگاری امدی.چند روز بود رنگی به رخسار نداشتم از استرس غذا نمی خوردم اما تو بشاش تر از هر زمان بودی! شب خواستگاری پدرم اول مخالفت کرد اما تو با همیشه ات فرق کرده بودی مثل یک پسر متین سرت را به زیر انداخته بودی! و حرف هایت رامصمم می زدی گفتی سربازی نرفته ام.شغلم هنوز معلوم نیست.اما به دنبال کاری مناسب هستم. پدرم گفت پس تا شغلی پیدا نکرده ای و قابلیت یک مرد برای پذیرفتن مسئولیت زندگی را به دست نیاورده ای به رها فکر نکن. اما تو نگاهی نافذ به من کردی.هیچ نگفتی و رفتی... دیگر سپهر همیشگی نبودی. به بهانه این که دنبال کار هستی به دیدنم نمی امدی. همیشه وقتی که به کافی شاپ دوستت می رفتیم چهار فنجان قهوه سفارش می دادی.می گفتی من قهوه تلخ دوست دارم.دوتا تو بخور دوتا من! اما این بار در سکوت همه چیز می گذشت و قهوه مان سرد میشد و با خداحافظی سردی از هم جدا شدیم... از دست پدرم شاکی بودم.دیگر دوستش نداشتم. او سپهر مرا از من گرفته بود.مدتها بود مرا با خنده های سپهر غریبه کرده بود. سپهر روز به روز از من فاصله می گرفت ومن روز به روز به او نزدیکتر میشدم.بر خلاف همیشه که زیر بارون راه میرفتیم این بار گفتی لباس هایت خیس میشود و با ماشین مرا در نزدیکی خانه رها کردی و رفتی. التماس هایم کار خودش را کرد و توانستم از زیر زبانت حرف بکشم. محکم گفتی رهای من ما دیگر به درد هم نمی خوریم. برو پی زندگیت.... و صدای بوق مکرر تماس تو با گریه های من درهم امیخت. روزها...هفته ها...ماه ها...گذشت... من به جدایی عادت کردم. بارها از این و ان شنیدم که در خیابان دستت در دست دیگریست... از دخترها بیزار شده بودم اما... تجربه های بزرگی کسب کرده بودم. بزرگ شدم. اری. تو بزرگم کردی. فکرهایم عمیق شده بودند و پخته تر از همیشه... هر شب که چشمانم را روی هم میگذارم گذشته هایمان خواب را از چشمانم می ربایند.ماه من! دو سال گذشت... دیگر خاطره هایم عذابم نمی داد.دیگر به تو فکر نمی کردم برای افکار من ناچیز بودی.حقیر بودی. حتی از یاداوری بودن تو احساس حقارت می کردم. من خیلی چیزها بعد از تو اموختم... من سپهری با عظمت تر را برای دنیایم تصور می کردم. سپهری که بتوانم در ان رها شوم... اما تو را دوباره در کوچه باغ دیدم.از تو متنفر بودم. بخشش غیر ممکن بود. اما تو برای این که به پدرم ثابت کنی که لیاقت مرا داری هر کاری کردی.تو هم انگار تغییر کرده بودی. اما باز هم برای من حقیر بودی. بر سر دو راهی مانده بودم. هنوز هم حسی وجود داشت که از خاطراتمان نشات می گرفت. و من احساس می کردم دوستت دارم.اما نه مثل گذشته... هیچ وقت...! نفهمیدم چرا بی دلیل رهایت را رها کردی و بی دلیل بازگشتی... اما تا حدودی متوجه این شدم تو هم برای پیدا کردن قابلیت های یک مرد برای زندگی نیاز به تجربه داشته ای. پدرم چه درست فهمیده بود که زمان لازم است... به رویت نمی اورم اما این را خوب می فهمم که نباید به رویت بیاورم. همین که خودت تجربه کردی برای من کافی است. این را خوب می فهمم که نمی توانم خودم را گول بزنم. هنوز هم دوستت دارم... هر شب که چشمانم را روی هم می گذارم گذشته هایمان خواب را از چشمانم می ربایند.ماه من! امشب هم به عنوان همسرت کنارت خوابیده ام. اما کاش میشد مثل گذشته ها می توانستم دوستت بدارم. نمی گویم که کمتر دوستت دارم می خواهم بگویم عمیق تر دوستت دارم. بعضی از مواقع زمان لازم است برای بزرگتر شدن. هر دو همدیگر را بزرگ کردیم. زمانلازم است برای دوست داشتنی عمیق.ماه من! یا نه بهتر است بگویم سپهر من... در دلم ریز می خندم. سپهر یعنی اسمان.چه زیباست.... کیمیا چه تلخ است قصه ی عادت..... از تو پرسیدم من تو منی یا من تو؟ و تو گفتی هردو... من به تو پیوستم گفتم ای کاش پناهم باشی همه جا و همه وقت دست تو در دستم تکیه گاهم باشی و تو گفتی هستم تا نفس هست کنارت هستم.... "از هنرمندی که من نمیشناسم!" + روزا دارن به سرعت می گذرن و من هر روزم دیر میشه واسه همه ادما همین جوره؟ وای چقدر شب های این شهر توی این فصل سال قشنگ میشه هوای شب های اینجا معرکه است.... و ماه..... امشب بی نظیر شده بود.یعنی همین شبی که.....گذشت... وقتی دلم میگیره یا تنگ میشه به ماه نگاه می کنم وقتی احساس می کنم این ماه الان تو اسمون شب همه هست یه جوری اروم می شم. دارم روی شعر هام کار میکنم می خوام کتاب خودمو چاپ کنم البته اگه این درسها همین ته مونده احساسمو ازم نگیرن اسم کتابم این میشه: "ماه شب های من" بالای یکی از بهترین نمایشنامه هایی که بازی کردم این نوشته شده بود: در دل شبهای تار نام تو را بر زبان می اورم هنگامی که ستاره ها می ایند تا از اب ماه بنوشند.... "فدریکو گارسیالورکا" هر دفعه که اینو می خوندم چند لحظه می رفتم تو فکر... ماه من.... کیمیا ما چون دو دریچه رو به روی هم اگاه ز هر بگو مگوی هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز اینده امروز دل من شکسته و خسته ست زیرا یکی از دریچه ها بسته ست نه مهر فسون نه ماه جادو کرد نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد.... دل تنگ من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد اهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم اسمان هر کجا ایا همین رنگ است؟؟؟ پاسخ سلام سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ... دیدار یاران را... "مهدی اخوان ثالث" + من اینجا بس دلم تنگ است...... پس چرا اینجا بارون نمیاد؟ پاییز همیشه دلگیر بوده.دلم ........ کاش بارون میومد..... پنجره اتاقم دچار شده.دچار خشکسالی... همین که فقط دچار بشه واسه یه بارون حسابی کافیه. دچار یعنی عاشق. من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار امدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن.... دکتر علی شریعتی + یکی تو نظرات گفته بود که" به قول استاد پرویز خرسند من به شریعتی نه شهید میگویم ونه مرحوم بلکه او را مسافری میدانم که هرلحظه میاید و با انان که دوستش دارند و می فهمندش سخن میگوید." با خودم که فکر کردم دیدم واقعا حرف جالبیه بعضی از ادما وجودشون همیشه لازمه شایدم ضروری! الان جای خالی شریعتی کاملا احساس میشه... اخرین نامه تو یک شعله اتش است.کیهانی در حال پرواز. موجی از ان جزیره موسیقی غریب. ماری عزیز این روزها پر است از تصویرها و صداها و سایه ها قلبم اتش گرفته است.دستانم اتش گرفته اند و هر جا می روم چیزهای اسرار امیز می بینم. ایا می دانی که اتش گرفتن و سوختن چیست؟ و دانستن این که همان طور که می سوزی داری خودت را از همه چیز رها می کنی؟ اه. هیچ لذتی بیشتر از لذت اتش نیست.و حالا بگذار که با تمام صداهای درونم فریاد براورم که تو رادوست دارم. خلیل جبران 31اکتبر1911نیویورک تمام ان چیزی را که نهایتا می خواهم درباره تو به تو بگویم و نه ان چیزی را که نمی خواهم بگویم در این خلاصه می شود: "خلیل تو در قلبم جا داری.تو در قلبم جا داری خلیل." هنگامی که به سال های گذشته نگاه می کنم با تفاوتی در عمق و گرمای قلب تو همیشه چنین بوده است. مهربانانه. ماری جمعه 5 ژانویه1912 درس ها سخت و زیاد هستن. چند وقته که دلم می خواد به یک نقطه خیره بشم و برم تو فکر... روزهای اخر هفته دلم می گیره. همیشه این چنین بوده است. کیمیا
تواناترين مترجم کسي است که سکوت ديگران را ترجمه کندشايد سکوتي تلخ گوياي دوست داشتني شيرين باشد... دکتر علي شريعتي بلاخره تغییر اب و هوا منو مریض کرد.اونم از نوع انفولانزا... مامانم رفته یه جای دورمسافرت منم شدم مامان خونمون. البته همش مهمونی دعوت می شم.خوبی دوست زیاد داشتن همینه دیگه...هنوزم کاملا خوب نشدم ولی دوستام حالمو جا اوردن ولی بعضی وقتا با وجود این همه دوست احساس غریبی دارم. حس غریب تنهایی... گاهی باید گریه کرد گاهی بد نیست دست گرمی مرهم اشک باشد گاهی بد نیست موهایم اشفته باشد گاهی بد نیست دست جذاب و هنرمندی موهای اشفته ام را با مهارتی خاص شانه کند و بپیچد گاهی بد نیست دستی مرهم گونه تب دار باشد وقتی داغی تب بر گونه بیداد می کند گاهی بد نیست خنده ریزی با هنرمندی خاص فقط یک گوشه لب را به سمت بالا بکشد گاهی هم بد نیست تنها باشیم گاه این تنها بودن است که انسان را به بلوغ می رساند انسان دیر بالغ می شود شایدهم هرگز.... انسان باید بالغ شود انسان باید صبر داشتن را بیاموزد انسان باید گاهی با هنرمندی خاص رو به اسمان کند همین برای همه چیز بس است.... اینا دست نوشته های تنهاییم هستن وقتی دورم خلوت باشه از همین چیزا می نویسم واسم نظرتونو بگید. کیمیا یه دریای صبور... همه اینا یعنی اینکه تابستون تموم شد....یعنی از یه جای پر از خاطره اومدم به جایی که خاطراتم همه بوی شرجی هوا رو به خودش گرفته بوی نم.... خاطراتم اینجا کم نیستن... اینجا هوا خیلی گرمه. دوستام مثه قدیم پر محبت هستن شبای اینجا دلگیره ولی عادت می کنم.خوبیه زندگی به همین عادت کردن هاست... من این شهرو با همه دلگیریش دوست دارم . ادماشو دوست دارم. اینجا قاب عکس ماه یه دریای بزرگه اینم دوست دارم. ولی با سختی هاش دوستش دارم. خدایا تو ادما رو چه جوری می بخشی؟ می دونم خیلی وقتا عصبانیت کردم خواهش می کنم منو ببخش. توی این ماه که داره تموم می شه منو ببخش. چند وقته خیلی به ادما توجه می کنم.بعضی وقتا مثه بچه گربه های لوس بی خودی بهونه میگیرن بعضی وقتا مثه گنجیشک های کوچیک دلشون تنگ میشه."منم تند تند دلم تنگ میشه"..... همه ما ادما یه مرهم می خوایم.یه محرم می خوایم. کاش تو دل ادما هیچ وقت غرور وجود نداشت.... چرا این بچه گربه های مهربون یه دفعه بد اخلاق میشن؟ یه مدت هست دارم می بینم اکثر مردم خیلی زود عصبی میشن بی خودی تو خیابونا هی بوق می زنن!!!!کاش می شد این صدای مسخره رو از رو ماشینا برداشت!مخصوصا زمانی که ادم تو ترافیک گیر کرده باشه! مثه دیروز وقتی تو ترافیک گیر کرده بودم!از این صدای لعنتی داشتم کلافه می شدم! بگذریم...... دلم دریا می خواد......۲ هفته دیگه میرم پیش یه دریای اروم... دلم واسش خیلی تنگ شده.هیچ رنگی قشنگتر از صورت هزار چهره دریا نیست... دریا اغوشتو باز کن اشک های من یکی دو تا نیست.... کیمیا هر کی فروردینی هست بخونه با محبوب خود زندگی پر نشاطی داری قدر ان را بدان.اگر دیگران ارزش زحمات تو را نمی دانندناراحت نباش.پدر و مادر را محترم بدار.نذر خود را ادا کن.پول و مقامی در انتظار خانواده است.راز دل خود را فاش نساز مسافرت خوب است.تغییر شغل و مکان عملی می شود. به زودی ملاقاتی سودمند خواهی داشت!!! با او مستقیم و بدون پرده سخن بگو او تو را دوست دارد ولی گفتنش برای او سخت است مسایل زیادی را باید حل کند و درگیر است در شرایط دشوار کاری به سر می برد!!!! گمشده پیدا می شود.در عشق چند بار شکست خورده ای ولی هر بار دریچه های جدیدی باز شده است.روحیه خوبی داری شجاع و زیرک هستی.افراد و دوستان واقعی که هنگام کمک به یاری ات می شتابند اطرافت هستند. پروژه و طرحی که روی ان بسیار زحمت کشیده ای به زودی اماده بهره برداری می شود.دوست دوران کودکی خود را دوباره ملاقات می کنی در سخن گفتن زیاده روی نکن و در بحث سمج نباش از زندگی لذت ببر ولی افراط نکن.به دوچرخه سواری بپرداز و دوستی برای ورزش صبحگاهی خود پیدا کن. امروز خیلی خوشحالم چون توی رشته ای که می خواستم قبول شدم البته این فقط دانشگاه ازاد بود..... خدایا بازم خیلی می خوامت.دوست دارم قشنگه دیشب داشت خوابم می برد که خواهرم بهم sms زد و گفت کیمیا امشب یادت رفت به ماه نگاه کنی رفتم پای پنجره.... چه شبی بود...چه ماهی بود....چه حالی بود.... چیزی تا ماه مهر نمونده دلم واسه بچه های کلاس خیلی تنگ شده یکی تو نظرات گفته بود دلت خیلی پره وقتی اینو خوندم فقط یه نفس عمیق کشیدم و بازم نفس.....شعر گفتن ارومم می کنه.نوشتن منو سر ذوق میاره دفتر خاطراتمو خیلی دوست دارم هر چند که همه ی خاطره هاش شیرین نیست ولی گذر زمان اونارو هم به نوبه ی خودش واسه من شیرین می کنه. من الان مسافرت هستم در کافی نت داره بسته می شه یعنی پسره داره بهم می فهمونه که خانوم میخوام برم خونمون تو هم پاشو برو خونتون.... این روزا زندگی جذابه یعنی هم شیرین هم تلخ واسم نظرای جذاب بذارین! هر روز دچار باشید.دچار یعنی عاشق..... کیمیا هيچ وقت
صداي پاي تو كه مي روي
چرا گرفته دلت؟ مثل آن که تنهایی - چه قدر هم تنها! – خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی. دچار یعنی، عاشق! و فکر کن چه تنهاست، اگر ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد. چه فکر نازک غمناکی! دچار بایـد بود ...! " سهراب سپهری " ناپلئون بناپارت : اولین شرط توفیق شهامت و بی باکی است . ناپلئون بناپارت : نایاب ترین چیزها در جهان دوست صمیمی است . ناپلئون بناپارت : دردها و رنج ها فکر انسان را قوی می سازد ناپلئون بناپارت : کسانی که روح نامید دارند مقصرترین مردم هستند. ناپلئون بناپارت : کسی که می ترسد شکست بخورد حتما شکست خواهد خورد. ناپلئون بناپارت : یک روز زندگی پر غوغا و در شهرت و افتخار بهتر از صد سال گمنامی است. ناپلئون بناپارت : پیروزی یعنی خواستن . ناپلئون بناپارت : عشق گوهری است گرانبها ، اگر با عفت توام باشد. ناپلئون بناپارت : عفت در زن مانند شجاعت است در مرد ، من از مرد ترسو همچنان متنفرم که از زن نانجیب ناپلئون بناپارت : فداکاری در راه وطن از همه فضایل باارزشتر است با تو بارونی و عاشق زیر چتری که خیاله. چقدر این قصه قشنگه....... چقدر این لحظه محاله....... خیلی وقته ازتون بی خبر بودم ولی الان که نظراتون رو خوندم خیلی خوشحال شدم. این روزا زندگیم داره خوب می گذره. نمی خوام بگم خیلی خوشبختم ولی همین که احساس کنم یکی هست که اون بالا مواظبمه یعنی خوشبختی. همین که بدونم واسه بعضی ها مهمم یعنی افتخار.همین که می تونم راحت گریه کنم یعنی ارامش.... وقتی ادما رو کشف می کنم خیلی واسم لذت بخشه. وقتی از اون بالا به ادما نگاه می کنم احساس می کنم ادما همه مثله یه بچه هستن. بهشون که دقیق می شم می بینم همه یه احساس معصوم دارن درست مثله بچه ها ولی نمی دونم چرا از بروز احساسشون می ترسن؟ کاش نمی ترسیدن..... دلم واسه یه بارون بهاری تنگ شده . هیچ چیز به اندازه زیر بارون راه رفتن وقتی دستم تو یه دست محکم باشه منو اروم نمی کنه. امشب پنجره اتاقم مهتابی تر شده انگار. منو پنجره با هم عالمی داریم.... + پا به خواب تو گذاشتم بس که بیداری کشیدم. من چقدر حوصله کردم تا به خواب تو رسیدم..... شب اردیبهشتی تون بخیر. کیمیا شکسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست که شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست که دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري کردن اشک بر ديدگان معصومي باشد شکسپير مي گويد: بدترين گناه اين است که به کسي که تو را راستگو مي پندارد دروغ بگويي
این دوتا متن زیر را شکسپیر نگفته : يک بوسه براي قلبم يک بوسه براي تو يک گلبرگ با عطر شعرم همراه نامه هاي تو گرچه از تو يه جوابم نگرفتم اين همه سال مي نويسم يا نوشتم هرچه بود حال و احوال نامه هاي بي جواب نغمه هاي بي جواب نامه بر باد نامه بر آب به نشون و اسم اون که اومد و رفت مثال يه خواب شب ها چراغ دلت رو روشن بذار تا فرشته ها راه پاکي رو گم نکنن. شب هاي بي فرشته سنگين ميگذره مثل روز هاي بي تو اي مهربانتر از من با من . در دستهاي تو، آيا كدام رمز بشارت نهفته بود ؟ كز من دريغ كردي . تنها تويي، مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب مثل زلال قطره باران صبحدم مثل نسيم سرد سحر، - مثل سحر آب آواز مهرباني تو با من، در كوچه باغهاي محبت، مثل شكوفه هاي سپيد سيب، ايثار سادگي ست . افسوس ! آيا چه كس تو را، از مهربان شدن با من، مايوس مي كند ؟ حمید مصدق
چند وقته اسمون اینجا حسابی ابریه..... گاهی اوقات هم اسمون می باره...حسابی. من که هنوز قولی که به خودم دادم یادم نرفته!!! توی همین وبلاگ نوشتم که بوی باران... اما نمی دونم چرا چند شب پیش نصفه شب بود منم خواب بودم وقتی با صدای بارون بیدار شدم یه احساس بدی بهم دست داد!!! اصلا همیشه از پاییز و زمستون بدم می اومد. هر شب وقتی می خوام بخوابم یه کاغذ سفید می ذارم جلوم و با خودکارم هی به کاغذ ور میرم تا مثل قدیما یه شعر بنویسم یا یه متن ادبی اما نمیتونم!تو ذهنم پر از شعر بی قافیه است که اونا رو با هم جور می کنم اما رو کاغذ نمی تونم بیارمشون!با خودکار فقط روی کاغذ شکل های مبهم می کشم! تازه به این پی بردم که نقاشیم اونقدرها هم بد نیستا!!! چند وقته بد جور رفتم تو نخ ماه!!! هی با موبایلم ازش عکسای جورواجور می گیرم اخه خیلی ماهه...! این درس هم ذوق ادمو کور می کنه حالم از این بهم می خوره که هی بشینم این کتابای مذخرفه سیاه سفید رو بخونم بعد هر خطش که انگار یه عالمه مورچه وایستادن تو صف!!!( هه احتمالا صف نونوایی)هی تو ذهنم مرور کنم تا... بگذریم.... مهم اینه که ذوقمو کور کردن بحث کلاس درس که دیگه جداست...... شاید واسه همینه که شعره خونم اومده پایین! جدا از شعر ویولونم چند وقته افتاده گوشه اتاقم و با حسرت نگام می کنه... از تئاترم هم چند وقته بی خبرم(دلم واسش یه ذره شده...) چه کرده این درس..... در پایان این همه شرح حال.... منو ماه با هم عالمی داریم... + خدایا فاصله ت تا من خودت گفتی که کوتاهه از اینجا که من ایستادم چقدر تا اسمون راهه... من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده از این احساس یاءسی که تورو از خاطرم برده به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابو بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابو چرا گریه م نمی گیره؟ مگه قلبه من از سنگه؟ خدایا من کجا میرم؟ کجای جاده دل تنگه؟ می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی ذاره سر راه بهشت من درخت سیب می کاره ...... این همه ی سهم من از عشق است.... . خيلي خوش حال کردين تو ذهنم!!!! مي بينمشون لبخندتحويلشون بدم.....چقدر مذخرفه اين حرکت.....!!!! دومین کسی رو که میای دوست داشته باشی و از تجربه های قبلیت استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و میره ... بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی که هیچ وقت نبودی دیگه دوست دارم واست رنگی نداره و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشکنی که انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یکی دیگه ... اینطوریه که دل همه ی آدما میشکنه ... خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید ؟ آنزمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی .روی تورا کاشکی میدیدم ... شانه بالا زدنت را . بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سررا که . -عجیب !عاقبت مرد ؟ -افسوس! کاشکی میدیدم ! من به خود میگویم : چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟؟؟؟ "حمید مصدق"
اگه چشمامونو باز کنیم میفهمیم که زمان به قدری
نوشته شده در 90/06/08ساعت
12:50 توسط کیمیاخانوم| |
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند،
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند.
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم نوشته شده در 90/01/06ساعت
2:11 توسط کیمیاخانوم| |
نوشته شده در 89/12/14ساعت
15:47 توسط کیمیاخانوم| |
نیا بــــاران
زمین جای قشنگی نیســــت
نوشته شده در 89/12/13ساعت
15:22 توسط کیمیاخانوم| |
نوشته شده در 89/11/25ساعت
19:39 توسط کیمیاخانوم| |
نوشته شده در 89/10/01ساعت
0:29 توسط کیمیاخانوم| |
شب تار
نوشته شده در 89/09/06ساعت
23:30 توسط کیمیاخانوم| |
سلام
نوشته شده در 89/08/28ساعت
1:42 توسط کیمیاخانوم| |
ساکنان دریا پس از مدتی صدای دریا را نمی شنوند
نوشته شده در 89/08/22ساعت
23:18 توسط کیمیاخانوم| |
لحظه شیرینی که به تو دل بستم
نوشته شده در 89/08/21ساعت
1:37 توسط کیمیاخانوم| |
سفر
سرها در گریبان است
کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و نوشته شده در 89/08/13ساعت
14:37 توسط کیمیاخانوم| |
وقتی که دیگر نبود
![]()
![]()
تقدیم به روح پاکش نوشته شده در 89/08/01ساعت
19:40 توسط کیمیاخانوم| |
نوشته شده در 89/07/21ساعت
23:43 توسط کیمیاخانوم| |
نوشته شده در 89/07/14ساعت
22:8 توسط کیمیاخانوم| |
یه اتاق که همه چیزش زیر خاکه یه خونه دلگیر
نوشته شده در 89/07/08ساعت
13:38 توسط کیمیاخانوم| |
خدایا چقدر روزه گرفتن سخته....واقعا ماه سختی بود....
نوشته شده در 89/06/17ساعت
15:3 توسط کیمیاخانوم| |
دیشب رفتم مجله موفقیت خریدم.خواستم طالع این ماهمو اینجا بذارم.
نوشته شده در 89/06/17ساعت
14:23 توسط کیمیاخانوم| |
سلام......
![]()
نوشته شده در 89/06/13ساعت
20:34 توسط کیمیاخانوم| |
تابستون چه کرده تو این روزا.....شبهای تابستون خیلی مهتابی و
نوشته شده در 89/06/11ساعت
19:11 توسط کیمیاخانوم| |
اوار رنگ ها
هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد
امشب دلي کشيدم
شبيه نيمه سيبي
که به خاطر لرزش دستانم
در زير آواري از رنگ ها
ناپديد ماند ......
لحظه
و صداي پاي مرگ كه مي آيد...
ديگر چيزي را نمي شنوم
ساده دل
دل ساده
برگرد و در ازاي يک حبه کشک سياه شور
گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کيش کن
که قند شهر
دروغي بيش نبوده است
دل خوش
جا مانده است
چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه و
نه دندانهاي سفيد
غریب
مادربزرگ
گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اوين حمله ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
نوشته شده در 89/04/12ساعت
17:39 توسط کیمیاخانوم| |
نوشته شده در 89/04/04ساعت
17:35 توسط کیمیاخانوم| |
ناپلئون بناپارت : در دنیا فقط از یک چیز باید ترسید و آن خود ترس است .
نوشته شده در 89/02/12ساعت
22:42 توسط کیمیاخانوم| |
نوشته شده در 89/02/08ساعت
23:56 توسط کیمیاخانوم| |
نوشته شده در 88/11/18ساعت
20:17 توسط کیمیاخانوم| |

نوشته شده در 88/11/01ساعت
11:49 توسط کیمیاخانوم| |
نوشته شده در 88/09/19ساعت
2:25 توسط کیمیاخانوم| |
اگر توانسته باشم در قلب يک انسان
پنجره ي جديدي را به سوي او باز کرده باشم
زندگاني من پوچ نبوده است.
زندگاني تنها چيزي است که اهميت دارد
نه شادماني و نه رنج و نه غم يا شادي.
تنفر همان قدر خوب است که عشق.ودشمن همان قدر خوب است
که دوست.
براي خودت زندگي کن
زندگاني را به ان سان که خود مي خواهي زندگي کن.
و از اين رهگذر است که تو
وفادار ترين دوست انسان خواهي بود.
من هر روز تغيير مي کنم
و در هشتاد سالگي هم همچنان تجربه مي اموزم
و تغيير مي کنم.
کارهايي را که به انجام رسانده ام
ديگر به من ربطي ندارد
ديگر گذشته است.....
من براي زندگي هنوز نقدينه هاي بسيار در اختيار دارم....
خليل جبران نوشته شده در 88/09/13ساعت
2:29 توسط کیمیاخانوم| |
يه سلام پاييزي به شما دوستاي خوبم
زندگيتون در چه حاله؟؟؟حال زندگي من نسبت به پارسال خيلي بهتره
اميدوارم هيچ سالي مثل پارسال ديگه بوجود نياد.....!!!
تازگيا کتاب قشنگ اگه کسي خونده بهم معرفي کنه...راستي با نظرهاتون منو
چند وقته بعضي ادما دوروبرم پيدا شدن که شخصيتشون شده يه علامت سوال گنده
اين ادما جدي جدي خيلي عجيب غريبن هاااااا!!!!
راستش از بعضي ادماي اطرافم تازگيا خيلي بدم اومده اما همچنان مجبورم وقتي
يه هدف خيلي بزرگي دارم خيلي مهمه بهش برسم.واسم دعا کنيد.
کاش ميشد دنيا به سازم مي رقصيد!!!اونم به ساز ويولونم!!!!!
هه چه جالبه يه نگاه به متنم بندازيد پر علامت تعجبه!مثل قيافه الان من!!!!!!
+
هنوز بيدارم در انتظارم
صبحي دوباره شعري ندارم
کاغذ سفيد است
بغضي تلنبار
اهي کشيدم به جاي خودکار...... نوشته شده در 88/09/10ساعت
23:29 توسط کیمیاخانوم| |
اولین کسی که عاشقش میشی دلتو میشکنه و میره....


نوشته شده در 88/06/26ساعت
15:47 توسط کیمیاخانوم| |
گاه می اندیشم
نوشته شده در 88/06/07ساعت
0:1 توسط کیمیاخانوم| |
| Design By : nightSelect.com |





